صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
514
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
بتكده رسيد ، خدمتگزار آنجا گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : پيامبر به من امر كرده كه اينجا را خراب كنم . گفت : نمىتوانى . عمرو گفت : چرا نمىتوانم ؟ گفت : از اين صنم حمايت مىشود . گفت : واى بر تو ، تا كنون بر باطل بودهاى . مگر اين بت ، مىشنود و يا مىبيند ؟ ! هرگز ! عمرو نزديك رفت و بت را در هم شكست و به يارانش دستور داد . خزانهء نذورات و هدايا را زير و رو كردند . چيزى نيافتند و اثرى از بتخانه باقى نگذاشتند . به خدمتكار سواع گفت : اكنون چگونه ديدى ؟ گفت : به خداى يكتا ايمان آوردم . ( 1 ) 3 - باز در همان ماه ، پيامبر - صلّى اللّه عليه - سعد پسر زيد اشهلى را با بيست تن از سواركاران مبارز ، براى برچيدن بت « منات » در منطقهء مشلّل ، در اطراف قديد ارسال داشت . منات ، بت مخصوص طوايف : اوس ، خزرج ، غسّان و قبايل ديگر بود . سعد كه به آن بتخانه رسيد ، پردهدارش گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : اين بت را سرنگون مىكنم . گفت : اين تو و آن بت منات . سعد پيشتر رفت . زنى برهنهء سياه پوست ژوليده مو و آشفته از بتخانه بيرون جست و شيون و زارى سر داد و سينه مىزد . پردهدار بر سرش داد زد و گفت : منات ! در محاصرهء جمعى از مخالفان هستى . سعد ضربهاى بر پيكر آن زن وارد آورد ، آنگاه به سوى بت رفت و آن را خرد كرد . در خزانهء بت ، چيزى نيافتند . ( 2 ) 4 - آن هنگام كه خالد از سرنگونى بت عزّى بازگشت ، پيامبر در ماه شعبان همان سال هشتم ه او را به سوى طايفهء بنى جذيمه فرستاد تا آنان را به دين اسلام فرا خواند و با آنان از در جنگ درنيايد . خالد به اتفاق سيصد و پنجاه مهاجر و انصار و بنى سليم رهسپار آن ديار شد . وقتى به آنجا رسيد ، مردم را به دين اسلام دعوت نمود . آنان در جواب - به خوبى -